
جامي بده...
آري تو را ميجويم، در خلوتگاههاي خويش، آن هنگام كه ديگر دنيا بريم طعمي ندارد، هوايش ، مردمش، غذايش و طبيعت بكر و زيبايش. ميجويمت، اين از نياز است، تو نياز مني و حيف و صد حيف كه تو را براي تو نميخواهم، اما مرا نخوان كه چقدر خود خواهي؟! كه اگر خود خواه نبودم، تو آنقدر مرا دوست نميداشتي، ديگر چه بايد كرد؟! زمانه زمانهي ايثار نيست، آه... مرا ببخش كه چقدر تلخ مينويسم، نميخواستم خاطرت را آزرده سازم، آري با تنهاي خويش تنها ماندهام و هنوز چشمانم حريص درياي چشمان توست كه چگونه مرا در خود ميبلعيد و مغروق زيبايي خويش ميكرد، ياد نوازش آبشار بلند گيسوانت، خندههاي ريز و لبخندهاي معصومت، و خجالتهاي پس از شنيدن "دوستت دارمت"، و سرخي گونههايت كه هنوز نميدانم به خودي خود بود يا با سرخاب ناب فرانسوي؟! آيا هنوز هم بوي همان عطر با صفا را ميدهي؟ آيا هنوز هم باور داري كه تو را در ياد دارم؟
اما يك گِلِه از تو دارم! تو ميگفتي دوست خوبي برايم ميماني؟ اما نماندي؟! يا كه شايد خواستي با نماندت مرا بفهماني كه دوري و دوستي يعني چه؟ و تو با رفتنت به من فهماندي كه يعني خيلي دوستم داري! من اين طور باور ميكنم تا هميشه تو را در رؤياها بر سوار ابر نرم قصههايم، شاد و خندان ببينم، مثل آن روزها كه وقت و بي وقت جلوي چشمانم بودي و ميخنديدي... چقدر ساده و صاف بود آن روزها! چقدر مجاني بود خندهها... و چقدر كم بود اخمها ولي همه ساده بود و بي ريا.
جاودان باد عشق و نام عشاق و رسم عاشقي! كه اگر جهان هست، سبب بودنش قلبهاييست كه با عشق گرمند و تپنده. و چه خوش شنيدم از آن كه گفت:
جگر شير نداري، سفر عشق مرو...
جامي دگر...